تلواسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلواسه . [ ت َ ل ْ س َ / س ِ ] (اِ) اضطراب و بی آرامی و بیقراری و اندوه . (برهان ) (ناظم الاطباء). اضطراب و بی آرامی . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). تالواسه . (از شرفنامه ٔ منیری ) : ویته تلواسه دیرم بوره بوین هزاران تاسه دیرم بوره بوین . باباطاهر. و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد [ شراب انگوری ناگواریده اندر معده ] منش گشتن و کرب، و به پارسی کرب را تاسه و تلواسه گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ز بس تلواسه کاندرجان من بود تو گفتی مردنم درمان من بود. جمال الدین اشهری (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ میل به چیزی داشتن . (برهان ) (ناظم الاطباء).