تلوسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلوسه . [ ت َل ْ وَ س َ / س ِ ] (اِ) مخفف تلواسه است که اضطراب و بیقراری و اندوه باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء)(از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) : کامم از تلوسه ٔ مرگ لبالب تلخ است شربت آب ز هر دیده ببارید مرا. امیرخسرو(از فرهنگ جهانگیری ). اما در غیر شعر خسرودر کلام قدما دیده نشد. (فرهنگ رشیدی ).
تلوسه . [ ت ُ / ت َ س َ / س ِ ] (اِ) غلاف کارد و شمشیر و امثال آن را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (از شرفنامه ٔ منیری ). غلاف . (انجمن آرا) : خیال غمزه ات ازبسکه در دلم بخلید دلم تلوسه ٔ شمشیر آبدار تو گشت . شجاعی (از فرهنگ جهانگیری ).
تلوسه . [ ت َ ل َ / لُو س َ / س ِ] (اِ) غلاف خوشه ٔ خرما و غلاف دانه ٔ خرما را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). ◄ تیشه ٔ درودگری را هم گفته اند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تیشه ٔ درودگری را نیز در برهان بیان کرده و در فرهنگ ندیدم . (انجمن آرا).