تلویح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- اشاره کردن، با اشاره فهماندن.<BR>۲- سخنی را در ضمن سخن دیگر به کنایه بیان داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- اشاره کردن، با اشاره فهماندن. ۲- سخنی را در ضمن سخن دیگر به کنایه بیان داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلویح . [ ت َل ْ ] (ع مص ) گرم کردن چیزی به آتش .(تاج المصادر بیهقی ). گرم گردانیدن به آتش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ بگردانیدن آفتاب و آتش، گونه ٔ چیزی را. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). سوختن آفتاب رنگ روی کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ سپید کردن پیری موی کسی را. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ قوت بقدر حاجت دادن، یقال : لوح الصبی ؛ یعنی خورش بده بقدری که نگاه دارد او را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ پرنگ دادن جامه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ برداشتن و حرکت دادن جامه را تا بیننده آن را ببیند. (از اقرب الموارد). ◄ بلند کردن و حرکت دادن گرده ٔ نان برای جلب نظر کردن سگ . (از اقرب الموارد). ◄ شمشیردرخشانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بلند کردن و زدن به عصا و شمشیر و تازیانه و نعل . (از اقرب الموارد). ◄ گونه برگردانیدن سفر و تشنگی مردم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ اشارت کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (زوزنی ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اشاره کردن از دور به چیزی . (از اقرب الموارد) (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : به تعریض و تلویح نقش آن معنی را در دل دیگر پسران کالنقش فی الحجر می نگاشت . (جهانگشای جوینی ). ◄ کنایه ٔ کثیرةالوسایط را تلویح نامند. (از اقرب الموارد) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به کنایه و کشاف اصطلاحات الفنون شود. ◄ تلویح در فن بلاغت آن است که شاعر اتمام مقدمه به مسئله ٔ علمی یا حکمی عرفی کند. مثال در نعت : هرکس که سر بخدمت تو داشت برکشید کافر بود که حکم کنندش به ارتداد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ از عیب های خلقیه ٔ اسب است و آن چنان است که چون اسب را بزنی دم بجنباند و آن در ماده از عیوب فاحش است که بسا شود که بشاشد و به صاحب خ__ود ب-پراکند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٦).
واژگان فارسی سره واژهدان
سربسته گفتن