تلوین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- رنگ به رنگ کردن.<BR>۲- اسلوب سخن را تغییر دادن و متنوع ساختن.<BR>۳- غذاهای گوناگون حاضر کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- رنگ به رنگ کردن. ۲- اسلوب سخن را تغییر دادن و متنوع ساختن. ۳- غذاهای گوناگون حاضر کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلوین . [ ت َل ْ ] (ع مص ) رنگ دار کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). رنگ دار کردن چیزی را. (از اقرب الموارد). گوناگون کردن . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (از آنندراج ) : از حسن تلوین و تزیین بجایی رسانیدند که هرکس که می دید انگشت تعجب در دندان می گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٢٢). ◄ رنگ درآوردن غوره . (تاج المصادر بیهقی ) (از زوزنی ). آشکار گردیدن رسیدگی در غوره ٔ خرما. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). لون البسر (مجهولاً)؛ پدید گشت در آن بُسر آثار پختگی در رسیدگی . (ناظم الاطباء). ◄ آشکار گردیدن پیری در موی سر. (از اقرب الموارد). ◄ به اصطلاح اهل تصوف نام یکی از مقامات فقر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و آن مقام طلب و تفحص است از راه استقامت . (از تعریفات جرجانی ). گردیدن بنده است در احوال . و نزد اکثر تلوین مقام ناقصی است . و نزد ما کاملترین مقامات است و حال بنده در آن مدلول فرموده ٔ پروردگار است : «کل یوم هو فی شأن ». (از تعریفات جرجانی ). تلوین اشارت است به تقلب قلب میان کشف و احتجاب به سبب تناوب وتعاقب غیبت صفات و ظهور آن، مادام که شخص از حد صفات نفس عبور نکرده باشد و به عالم صفات قلب نرسیده اورا صاحب تلوین نگویند، چه تلوین به جهت تعاقب احوال مختلف بود و مقید صفات نفس را صاحب حال نخوانند و ارباب کشف ذات از حد تلوین گذشته باشند و بمقام تمکین رسیده . (از نفایس الفنون در علم تصوف ) : هر دمی شوری نیاوردی به پیش برنیاوردی ز تلوین هاش نیش . مولوی . حق آن قدرت که بر تلوین ما رحمتی کن ای امیر لونها. مولوی . جمله تلوینها ز ساعت خاسته ست رست از تلوین که از ساعت برست . مولوی .
تلوین . [ ت َل ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا خیابان است که در بخش مرکزی شهرستان آمل واقع است و ٢٠٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).