تلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلو. [ ت َ ] (اِ) مطلق خار را گویند. (برهان ). خار. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا)(آنندراج ). علیق و تمش . (ناظم الاطباء). تیغ شوک . شوکة. تمشک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تیر اندر قلب دشمن تا تلو میخلد چونانکه در چشمش تلو. ابورافع (از فرهنگ جهانگیری ). برای او از تلو و خار و خاشاک تاج بافتند و آن تلو به شیوه ٔ تاج برسرنهادند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٥٠).
تلو. [ ت َل ْوْ ] (ع مص ) خریدن بچه ٔ استر. (ناظم الاطباء). کره قاطر خریدن . (از اقرب الموارد).
تلو. [ ت ُ ل ُوو ] (ع مص ) از پی فراشدن . (تاج المصادر بیهقی ). از پی کسی رفتن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). در پی کسی رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ فروگذاشتن کسی را. (تاج المصادر بیهقی ). گذاشتن کسی را. از اضداد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ طرد کردن ابل . (از اقرب الموارد).