تلک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلک . [ ت َ ] (اِ) سنگی است سپید براق و چون بر چیزی بمالند آتش آن را نسوزد و اگر حل گردد و مانند آب شود اکسیر شود... و صاحب مخزن الادویه گفته به سکون لام غلط است و بفتح لام است و گفته آن را به عربی کوکب الارض و عرق العروس و به سریانی فتح چشما و کوکبا ازعا نیز گویند و او را به یونانی جسمارون و به رومی عوقوطیه و به پارسی ابرک و بهودل و به هندی ابرک خوانند. (انجمن آرا) (آنندراج ). معربش طلق که به هندی ابرک گویند. (فرهنگ رشیدی ). ... تلق و زرورق را نیز گویند و طلق معرب آن است . (برهان ). ورق طلا و طلق . (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی تلخ بود که ضد شیرین است . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی ). ◄ نوعی از قماش هم هست . (برهان ). نوعی از پارچه . (ناظم الاطباء). قماشی است که در هند می باشد. (فرهنگ رشیدی ) : هم از مخمل و هم طرایف ز هند هم از شاره و تلک و خود و پرند. اسدی (از فرهنگ رشیدی ).
تلک . [ ت َ ل َ ] (اِ) کسی را گویند که سبلتش گنده و پر باشد و در جایی دیگر سبلت برکنده نوشته بودندبه فتح بای ابجد و کاف، اﷲ اعلم . (برهان ). کسی که سبلتش بزرگ و کلفت باشد و آنکه ریشش ریخته باشد. (ناظم الاطباء). کسی که سبلتش برکنده باشد. (فرهنگ رشیدی ). ◄ سپر و هدف و نشانه . (ناظم الاطباء).
تلک . [ ت ُ ] (اِ) غله ای باشد که آن را لوبیا خوانند. (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ).