تم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- تیرگی چشم، بیماری ای که باعث نابینایی و کمی دید میشود.<BR>۲- تاریکی، سیاهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تِ) [ فر. ] (اِ.) ۱- موضوع اساسی، مایه. ۲- زمینه.
(تَ) [ په. ] (اِ.) ۱- تیرگی چشم، بیماری ای که باعث نابینایی و کمی دید میشود. ۲- تاریکی، سیاهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تم . [ت َ ] (اِ) آفتی است که در چشم پیدا می شود مانند پرده و آن را به عربی غشاوه گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء). ویا کدورت جلیدیه که آب مروارید نیز گویند. (ناظم الاطباء). مجازاً بمعنی تاریکی و سیاهی آید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اوستا تمه (تاریکی )، پهلوی توم، پهلوی وندیداد تومیک، هندی باستانی تامس (تاریکی )، افغانی تورتم (تاریکی ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : و سپیدی و تم از چشم ببرد چون در چشم کشند. (الابنیه عن حقایق الادویه ). میان هوا جای جای ابر و نم چو افتاده بر چشم تاریک تم . اسدی . ز بس گرد، چشم جهان تم گرفت ز بس کشته، پشت جهان خم گرفت . اسدی . روی آفاق بمن خوب نماید به تو زشت دیده ٔ خلق ز من نور فزاید ز تو تم . اسدی . ای کحل کفایت توبرده از دیده ٔ آخرالزمان تم . خاقانی . هرکه را دوست براند تو مخوان گرنه در چشم وفای تو تم است . خاقانی . گلستان جان آرزومند آبست از آن دیده را هیج بی نم ندارم .... از آنگه که خاک درت سرمه کردم به چشم سعادت درون، تم ندارم . خاقانی . این سبب را من معین گفتمی گر نبودی چشم فهمت را تمی . مولوی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نرگس نشان سروری اندر جبین تو بیند اگرچه در بصرش علت تم است . ابن یمین . ◄ در کردی بمعنی مه و میغ آمده ... و تما بزبان قمی بخاری است که از غذا برخیزد ... (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو برق روشن و خوب است در سخن معنی برون ز معنی دیگر بخار و باد و تم است . ناصرخسرو (دیوان ص ٨٩). مرحوم دهخدا در حواشی و ملاحظات دیوان ناصرخسرو ص ٦٣٤ آرد: «کلمه ٔ تم را در ذیل بمعنی غبار گرفته اند. در فرهنگها این کلمه بمعنی غبار مطلق نیامده مگر کلمه ٔ غشاوه و پرده ٔ چشم را به غبار ترجمه کنیم، آن وقت هم مخصوص چشم خواهد بود. در عربی هم معنیی نمی دهد که در این جای بکار آید. دوست فاضل من آقای رشید یاسمی می گوید تم در زبان کردی بمعنی مِه و میغ است . اگر فرض کنیم در قدیم این معنی برای تم متداول بوده است در اینجا بی مناسبت نخواهد بود». ◄ پرده و پوشش . (ناظم الاطباء).
تم . [ ت ِ ] (اِ) میوه ٔ درخت سماق . (ناظم الاطباء).
تم . [ ت ُ ] (اِ) نوک آهنین تیر. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
زمینه، مایه، مطلب، مضمون، درونمایه، موضوع، مبحث ملودی اصلی
واژگان فارسی سره واژهدان
مایه، زمینه، جستار