تماشا داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تماشا داشتن . [ ت َ ت َ ] (مص مرکب ) دیدن چیزهایی که لایق نگریستن بود. (ناظم الاطباء). درخور تماشا بودن . تماشایی بودن : وجد صوفی شب معراج تماشا دارد جلوه ٔ تیر در آماج تماشا دارد. اشرف (از آنندراج ). نوبهاراست و جهان سیر چمنها دارد وضع دیوانه ٔ ما نیز تماشا دارد. میرزا بیدل (ایضاً). ◄ مشغول تماشا بودن : نترسی که داری تماشا بباغ که چون لاله از دل بسوزند داغ . فردوسی . رجوع به تماشا و دیگر ترکیبهای آن شود.