تمام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تمام کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کامل کردن و انجام رساندن . (ناظم الاطباء). به آخر رسانیدن . بپایان رسانیدن . به پایان بردن . استکمال . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : کرخ، دون، دو شهرکند که معتصم بنا نهاده و مأمون تمام کرده است . (حدودالعالم ). و بنای مکه، آدم علیه السلام کرده است و ابراهیم علیه السلام آن را تمام کرده . (حدود العالم ). چو تو برگ ره کرده باشی تمام شوم من به نزدیک آن نیکنام . فردوسی . یافته حج و عمره کرده تمام بازگشته به سوی خانه سلیم . ناصرخسرو. جهان بمردم دانا تمام بایدشد پس این مراد ترا می تمام باید کرد. ناصرخسرو. گفتی بر پسر فریضه تر که نیم کرده ٔ پدر خویش تمام کند. (نوروزنامه ). و اگر بر دست او تمام نشدی دیگر که بجای او نشستی تمام کردی . (نوروزنامه ). اگر آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او آن بناء نیم کرده ٔ آن پادشاه تمام کردی . (نوروزنامه ). بپایان بر چو این ره برگشادی تمامش کن چو بنیادش نهادی . نظامی . کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل شادکام . مولوی . کاش بلبل خموش بنشستی تا خر آواز خود تمام کند. سعدی . هرگز به جهل خود اقرار نکرده مگر آنکس که چون دیگری در سخن باشد و همچنان تمام ناکرده او سخن آغاز کند. (گلستان ). ◄ برآوردن . روا کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امید ما همه به همان روزگارتست یارب تمام کن تو امید امیدوار. مسعودسعد. ندا آمد که یا ملک الموت هر آرزویی که دارد همه را تمام کن . (قصص الانبیاء ص ٣١). ◄ مردن . جان تسلیم کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
به انجام رساندن