تمام گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تمام گشتن . [ ت َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) کامل گردیدن . تمام شدن . بپایان رسیدن : مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم . سعدی (گلستان ). مکن خانه برراه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام . سعدی (بوستان ). تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان به فضل و منت پروردگار عالمیان . سعدی . واصل زحرف چون و چرا بسته است لب چون ره تمام گشت جرس بی زبان شود. کلیم (از آنندراج ).