تمامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.)<BR>۱- تمام، همه.<BR>۲- پایان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع - فا. ] (حامص.) ۱- به سر آمدن. ۲- رسیدگی، رسایی.
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) ۱- تمام، همه. ۲- پایان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تمامی . [ ت َ ] (ق، اِ) همگی . (ناظم الاطباء). همه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سرتاسر : تمامی بگفتم من این داستان بدان سان که بشنیدم از باستان . فردوسی . ویعقوب وخاله ٔ یوسف که خواهرزن یعقوب بود تمامی در سجده شدند. (قصص الانبیاء ص ٥٨). که اگر تمامی خزائن ما در آن مبذول خواهد بود باک نیاید. (کلیله و دمنه ). چنانکه تمامی احوال او از روز ولادت تا این ساعت در آن بیاید. (کلیله و دمنه ). آمدیم اندر تمامی داستان و از وفاداری جمع راستان . مولوی . این سخن پایان ندارد لیک ما بازگوئیم آن تمامی قصه را. مولوی . تمامی بلاد خراسان را مسخر گردانیده . (حبیب السیر). تمامی بلاد شام را در حیز تسخیر کشیده . (حبیب السیر). ◄ (حامص ) کامل بودن . بی نقص بودن : به روی و بالا ماهی و سروی و نبود بدان بلندی سرو و بدین تمامی ماه . فرخی . از حلیمی چو زمین است و به رادی چو فلک ازتمامی چو جهان است و ز پاکی چو هواست . فرخی . و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته است و خدمتی بدان تمامی کرده ثمرتی سخت بزرگ و با نام خواهد یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤). به سوی تمامی رود بودنیها به قوت تمام است هر ناتمامی . ناصرخسرو. کسی مرد تمام است از تمامی کند با خواجگی کار غلامی . شبستری . ♦ بتمامی ؛ بطور کامل . تماماً. بسنده . کاملاً : امیر گفت خلیفه را چه باید فرستاد؟ احمد گفت بیست هزار من نیل رسم رفته است خاصه را و پنجهزار من حاشیت درگاه را و نثار بتمامی که روز خطبه کردند و به خزانه ٔ معمور است خداوند زیاده چه فرماید. (بیهقی چ ادیب ص ٢٩٦). و آن معتمد را بزودی بازگردانیده آید بعینه و آنچه درخواست است و به فراغ دل وی بازگردد بتمامی درخواهد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٣٥). پس فردا برود به نهروان مقام کند تا لشکرها و مدد و آلت بتمامی بدو رسد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٢٢). گفتارهات من بتمامی شنوده ام زیرا که من زبان تو دانم همی تمام . ناصرخسرو. گر دل خرسند نظامی تراست ملک قناعت بتمامی تراست . نظامی . ۩ به کمال . به کفایت . به حد کمال : دور سخا را بتمامی رسان ختم سخن را به نظامی رسان . نظامی . رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.
تمامی . [ت ِ ] (ع ص ) لیل تمامی ؛ بالتوصیف بمعنی لیل التمام است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به تمام شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
همه، همگی