تن زده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن زده . [ ت َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) خاموش . (ناظم الاطباء). خموش . (شرفنامه ٔ منیری ). کاغه . (فرهنگ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : در من نگاه کرد، چو گفتم چه کرده ام گفت ای ندانمت که چه گویم هزار بار امروز روز عید و تو در شهر تن زده فردا ترا چه گوید دستور شهریار؟ انوری . چونکه قدرت نیست خفتند این رده همچو هیزم پاره ها و تن زده . مولوی . رجوع به تن زدن شود. ◄ محجوب . (ناظم الاطباء).