تنبول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنبول . [ تَم ْ ] (اِخ ) نام قلعه ای است در هندوستان . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ).
تنبول . [ تَم ْ ] (ع ص ) کوتاه . ج، تنابیل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تنبول . [ تَم ْ ] (اِ) برگی باشد که در هندوستان پان گویند و با آهک و فوفل خورند. (برهان ). برگی باشد بمقدار کف دست و کوچکتر و بزرگتر از کف نیز بشود ودر ملک هندوستان با فوفل و آهک بخورند و آن را تانبول و تامول و پان نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). برگی است که در هند با فوفل و آهک بخورند و لب را سرخ کند و دندان را پاک دارد... و آن را تانبول و پان نیزگویند و آن بیخ پان یعنی خولنجان است از... بیت شیخ آذری چنان مفهوم میشود که خوردن آن کیفیتی نیز دارد. (انجمن آرا) (آنندراج ). بیشه ای و بستانی هر دو می باشد. درخت آن باریک و بمقدار انگشتی در بن درختها برمی آید و بر درخت می پیچد تا سر درخت می رود اگر صد گز ودویست گز باشد بر سر آن رود مانند درخت پیچک . درخت و برگ آن همیشه سبز باشد و برگ آن با آهک و فوفل ... (فلاحت نامه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چشم درست باز نداند میان خود خاک و خس حصار ز تنبول و از بقم . فرخی . به کف طاس روغن کهان و مهان چو تنبول و فوفلش اندر دهان . اسدی . کرده به شانه دو تاه سیصد حلقه کرده به تنبول لعل سی ودو دندان . مسعودسعد. کسی کز تو خورد تنبول امید کند بخشش ذخیره برگ جاوید. امیرخسرو دهلوی . گلوی کافر از خنجرگذاران چو در خنده لب تنبول خواران . امیرخسرو دهلوی . رنگ چو خوردن گرفت لاله ٔ خودرنگ شش مهه تنبول کرده دارد دندان . عثمان مختاری (از انجمن آرا). برگ تنبول خاص هندوستان بوزه آمد نصیب ترکستان . شیخ آذری (از انجمن آرا). رجوع به تال وتانبول وتامول شود. ◄ کباده را نیز گویند و آن کمانی باشد کم زور. (برهان ) (از ناظم الاطباء). کمان لیزم . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : دگر کیلی ملک فرمانده کول که بر عنقازند پیکان ز تنبول . امیرخسرو (از انجمن آرا). رجوع به تنبوک شود.