تندخو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندخو. [ ت ُ ] (ص مرکب ) تندخوی . آنکه به سهل چیز، ناخوش و بی دماغ شود. (بهار عجم ) (آنندراج ). تیزمزاج و سرکش . (ناظم الاطباء) : فلک تندخویست با هر کسی تو با او مکن تندخوئی بسی . فردوسی . با تو خو کردم و، خو باز همی باید کرد از تو ای تندخوی سنگدل تنگ دهان . فرخی . رو به آتش کرد کای شه تندخو آن جهان سوز طبیعی خوت کو؟ مولوی . در میان روز گفتن روز کو خویش رسوا کردن است ای تندخو. مولوی . به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخوی . سعدی (بوستان ). عقد نکاحش بستند با جوانی تندخوی و ترشروی . (گلستان ). امرد آنگه که خوبروی بود تلخ گفتار و تندخوی بود. سعدی (گلستان ). زهرم مده بدست رقیبان تندخوی از دست خود بده که ز جلاب خوشتر است . سعدی . کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش . حافظ. در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز اینقدر که رفیقان تندخو داری . حافظ. پشمینه پوش تندخو، از عشق نشنیده ست بو از مستیش رمزی بگو، تا ترک هشیاری کند. حافظ. رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن و رجوع به تندخویی شود.