تندرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندرو. [ ت ُ ] (ص مرکب ) تندروی . ترشروی را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه ٔ منیری ). زشت و ناخوش رو و خشمناک . (ناظم الاطباء) : پس آنگه بدو گفت کای تندروی نشاید که بنمایی این زشت خوی . فردوسی . کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش . حافظ. ◄ بخیل و ممسک . (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). بخیل . (فرهنگ رشیدی ) (غیاث اللغات ) : بنالید درویشی از ضعف حال برِ تندرویی خداوند مال . سعدی (از شرفنامه ٔ منیری ). رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.
تندرو. [ ت ُرَ / رُو ] (نف مرکب ) چالاک و تیزرفتار. (آنندراج ). سریع و سریعالحرکه . تیزرفتار. (ناظم الاطباء). تندرفتار. تیزتک . تیزرفتار. تیزرو. سریعالسیر : چو بشنید پند جهاندار نو پیاده شد از باره ٔ تندرو. فردوسی . نیا را بدید از کران، شاه نو برانگیخت آن باره ٔ تندرو. فردوسی . تا برآید از پس آن میغ باد تندرو آسمان چون رنگ بزداید ز میغ گردرنگ . منوچهری . چون تک اندیشه به گرمی رسید تندرو چرخ به نرمی رسید. نظامی . گر کمیت اشک گلگونم نبودی تندرو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع؟ حافظ. رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.