تندس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندس . [ ت َ ن َدْ دُ ] (ع مص ) بر زمین افتادن و دست بر دهان نهادن، یقال : ندس به الارض فتندس ؛ ای وقع فوضع یده علی فمه . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ پرسیدن خبر از جایی که ترا ندانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و عبارة الاساس : فلان یتندس عن الاخبار و یتحدس عنها؛ یتبحث عنها لیعلم منها ما هو خفی علی غیره . (اقرب الموارد). ◄ از اطراف و جوانب جاری شدن آب چاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
تندس . [ ت َ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) بمعنی تن مانند است، چه دس بمعنی شبیه و نظیر و مانند باشد... و بکسر ثالث مخفف تندیس است که آن هم تن مانند باشد، چه دیس بمعنی شبیه و نظیر و مانند بود. (برهان ). تمثال باشد و معنی ترکیبی آن تن مانند است . (فرهنگ جهانگیری ). تندسه . تندیس . تندیسه . تمثال و پیکر چیزی و معنی ترکیبی، مانند تن، چه دیس و دس بمعنی مانند بود. (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). تمثال و پیکر و تصویر و تندسه و تندیس و تندیسه . (ناظم الاطباء). چیزی که به تن ماند و شبیه و نظیر و مانند تن باشد... (ناظم الاطباء). از: تن + دس (مخفف دیس ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بی شک بمعنی مجسمه ٔ امروزین است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : فرود کاخ یکی بوستان چو باغ بهشت هزار گونه در او شکل و تندس و دلبر. فرخی . رجوع به تندسه و تندیسه و تندیس شود. ◄ تفسیر تمثال هم هست . (برهان ).