تندی نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندی نمودن . [ ت ُ ن ُ/ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) خشونت نمودن . کج خلقی نمودن . تندی کردن . درشتی نمودن . تیزی نمودن : که هر جای تندی نباید نمود سر بی خرد را نباید ستود. فردوسی . شهنشاه در جنگ مردی نمود دلیری و تندی و گُردی نمود. فردوسی . چو آشفته شد شیر تندی نمود سر نیزه را سوی او کرد زود. فردوسی . چرا تندی نماید مهربانی که از دلدار نَشْکیبد زمانی . (ویس و رامین ). پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر ترا نیز دندان نبود. (بوستان ). و رجوع به تند و تندی کردن شود.