تندیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندیدن . [ ت ُ / ت َ دی دَ ] (مص ) سر زدن غنچه و برگ و شکوفه باشد از درخت (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) چه هرگاه درخت شروع در برگ و شکوفه برآوردن کند گویند تندید یعنی برگ و شکوفه برآورد. (برهان ذیل تندید). شکوفه بیرون آوردن درخت را گویند. (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ١١٨ ذیل تندید). در برگ آمدن درختان، گویند درخت می تندد یعنی برگ بیرون می آورد. (اوبهی ).شکوفه بدرآوردن درخت . (از صحاح الفرس ) : به صد جای تخم اندرافکند بخت بتندید شاخ و برآورد رخت . عنصری (از لغت فرس اسدی ایضاً). ازعاب ؛ بتندیدن رَز. (تاج المصادر بیهقی ). یعنی برگ برآوردن ْ گرفتن ِ درخت بعد از سیرابی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
تندیدن . [ ت ُ دی دَ ] (مص ) درخشم شدن و اعراض کردن . (برهان ). تندی کردن . درشتی کردن . خشم گرفتن . تیز شدن . (فرهنگ فارسی معین ). خشمناک گشتن . ستهیدن و در خشم شدن و اعراض کردن . (ناظم الاطباء). در خشم رفتن . (برهان ذیل تندید) : ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید بتندید و بجوشید و بکالید. عطار (از بلبل نامه ). عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا [ = اجری ] کم دید شد تند و حرون ... چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری ور نتندیدی ز بند آن بوالفضول او نه خر بودی بدی شیر فحول . مولوی . بتندید با من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سوءالت خطاست . (بوستان ). فقیر از بهر نان بر در دعاخوان تو می تندی که مرغم نیست بر خوان . سعدی . چو بشنید این سخن بر زاری او بتندید از پریشانکاری او بدل در دشمنی چیزی نبودش ولی در دوستی می آزمودش . اوحدی . ایشان بر وی تندید و او را دشنام دادند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ١٤٦). عیسی بر آن دژمناک تندید و گفت دهن خود ببند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ١٩٤). ◄ غریدن و لندیدن رعد. ◄ نالیدن و لرزیدن .(ناظم الاطباء).