تندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندی . [ ت َ ] (ص نسبی ) منسوب به تَنْد : دلت با خرمی با اهل عشرت کفت با جامه ٔ صهبای تندی . سوزنی . رجوع به تند (اِخ ) شود.
تندی . [ ت َ ن َدْ دی ] (ع مص ) به تکلف جوانمردی نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تسخی و تفضل، یقال : هویتندی علی اصحابه . (اقرب الموارد). ◄ افزونتر شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ چرا کردن میان نهل . (تاج المصادر بیهقی ). چرا کردن ستور میان دو نوبت آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ سیراب شدن، یقال : شرب حتی تندی . (از اقرب الموارد).
تندی . [ ت ُ ] (حامص ) درشتی . (آنندراج ). سختی و شدت و درشتی . (ناظم الاطباء). خشمگینی .غضبناکی . عصبانیت . (فرهنگ فارسی معین ) : دل شاه ترکان پر از خشم و جوش ز تندی نبودش به گفتار گوش . فردوسی . ز تندی پشیمانی آردْت بار تو در بوستان تخم تندی مکار. فردوسی . فرستاده را هیچ پاسخ نداد ز تندی ّ کسری نیامدْش یاد. فردوسی . ز خیمه فرستاده را بازخواند به تندی فراوان سخنها براند. فردوسی . پدر چون بدیدش بهم بر دو چشم به تندی یکی بانگ برزد بخشم . فردوسی . بدو گفت بهرام کای تاجدار اگر مهتری تخم تندی مکار. فردوسی . ز تندی به جوش آمدش خون و رگ نشست از بر باره ٔ تیزتگ . فردوسی . ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان تندی و سنگدلی پیشه ٔ تست ای دل و جان . فرخی . حاسد ملعون چرا خرم دل و خندان شود گر زمانی بخت خواجه تندی و صفرا کند تندی و صفرای بخت خواجه یک ساعت بود ساعتی دیگر بصلح و دوستی مَبْدا کند. منوچهری . بگفت آزادگانش را به تندی که از جنگ آوران زشت است کندی . (ویس و رامین ). دروغ و گزافه مران در سخن بهر تندیی، آنچه خواهی مکن . اسدی . جهان مست است نرمی کن که من ایدون شنیدستم که با مستان و دیوانه حلیمی بهتر از تندی . ناصرخسرو. گفتم که مکن میر پدر تندی و تیزی رحم آر بدین بیدل آسیمه سیر بر. سوزنی . به تندی گفتم ای بخت بلندم نه تو قصابی و من گوسپندم . نظامی . دگر ره بانگ زد برخو به تندی که با دولت نشایدکرد کندی . نظامی . شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب . (بوستان ). چو کاری برآید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردنکشی ؟ (بوستان ). نشاید بنی آدم خاکزاد که بر سر کند کبر و تندی و باد. (گلستان ). وگر عمری نوازی سفله ای را به کمتر تندی آیدبا تو در جنگ . (گلستان ). نگارینا بهر تندی که میخواهی جوابم ده که گر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیَندایی . سعدی . وه که ازو جور و تندیم چه خوش آمد چون حرکات ایاز بر دل محمود. سعدی . ◄ تیزی و چستی و چالاکی . (ناظم الاطباء). جلدی . چالاکی . چابکی . (فرهنگ فارسی معین ). شتاب . عجله . سرعت : وز آنجایگه بارگی برنشست به تندی میان یلی را ببست . فردوسی . بر اهریمنان تیرباران گرفت به تندی کمین سواران گرفت . فردوسی . به تندی میان کیانی ببست بر آن باره ٔ شیردل برنشست . فردوسی . بدان لشکر اندر چنو کس نبود بسودش به تندی و پرسید زود. فردوسی . بدین تیزی و تندی و زور و گام سر ژنده پیل اندرآرد به دام . فردوسی . همان اسبش از دیو دارد نژاد گرائیدن شیر و تندی ّ باد. فردوسی . بر مرکبی به تندی شیطانی گشتم بگرد دهر فراوانی . ناصرخسرو. از آن تیزتر خسرو پیل تن به تندی درآمد به آن اهرمن . نظامی . مبادا کز سر تندی و تیزی کند در زیر آب آتش ستیزی . نظامی . ◄ زمختی . (ناظم الاطباء) : پشّه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست . (گلستان ). ◄ سراشیبی . (فرهنگ فارسی معین ) : از بلندی ّ حصن و تندی کوه منقطع گشت از زمین نظرم . مسعودسعد. ◄ برآمدگی و بلندی و افراز و آماس . (ناظم الاطباء). ♦ تندی گوش ؛ سه برآمدگی در سطح درونی گوش . (ناظم الاطباء). ◄ تیزی . برندگی . مقابل کندی . ◄ حدت در مزه، مانند مزه ٔ فلفل . تندمزگی . ◄ غلظت رنگ . سیری رنگ . پررنگی، مقابل کم رنگی . ◄ (اِ) هر جای سراشیب . (فرهنگ فارسی معین ).