تنظیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)۱ - نظم دادن.<BR>۲- پیوند دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.)۱ - نظم دادن. ۲- پیوند دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنظیم . [ ت َ ] (ع مص ) مبالغه ٔ نظم . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). درکشیدن جواهر به رشته وسخن در وزن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درکشیدن جواهر به رشته و وزن ترتیب دادن سخن را. (ناظم الاطباء). جواهر به رشته کشیدن . (آنندراج ). ترتیب شعر وبه رشته کشیدن مروارید. (ناظم الاطباء) : با چنین پیران لابل که جوانان چنین زود باشد که شود عقد خراسان تنظیم . ؟ (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٠). ◄ مجازاً بمعنی درستی امورات شهر و دیار.(آنندراج ). ترتیب و آراستگی و انتظام . (ناظم الاطباء). ترتیب دادن . (منتهی الارب ). ◄ نظام برآوردن ماهی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پر گردیدن شکم ماهی و سوسمار از تخم . (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
انتظام، ترتیب، تنسیق، مرتبسازی، نظم، نظمدهی مرتب کردن، منظم کردن، سروسامان دادن (متضاد: نابسامان کردن)
فرهنگ طیفی واژهدان
ساماندهی، آرایش، تعدیل، انتظام، ترتیب آرایش، صفآرایی، استقرار گردآوری، تدوین، اجتماع، سازماندهی، تجدید سازمان، بهبود تمرکز، اداره، مدیریت برنامه ریزی، آمادگی تعیین، طبقهبندی درجهبندی، اندازهگیری استمرار، تداوم فرموله کردن، ساخت، تشکیل نتیجه تنظیم: سیستم، نظام، هیئت، سازمان آرایه، نظم تنظیم آهنگ، ارکستراسیون، تنظیم ساز، کوک، موسیقی ساختار دفتر ثبت، پیشینه کاتالوگ، جدول، فهرست تلخیص برنامهریزی، ساماندهی، برنامه برقراری نظم و آرامش، تشنجزدایی، دتانت، برقراری صلح تشکیل تیم، یار گرفتن، یارکشی، یارگیری رفع ابهام، شفافسازی نسقبندی
واژگان فارسی سره واژهدان
هماهنگی، ساماندهی، سامان دادن، چیدمان، به رشته کشیدن، آراستن