تنظیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنظیم . [ ت َ ] (ع مص ) مبالغه ٔ نظم . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). درکشیدن جواهر به رشته وسخن در وزن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درکشیدن جواهر به رشته و وزن ترتیب دادن سخن را. (ناظم الاطباء). جواهر به رشته کشیدن . (آنندراج ). ترتیب شعر وبه رشته کشیدن مروارید. (ناظم الاطباء) : با چنین پیران لابل که جوانان چنین زود باشد که شود عقد خراسان تنظیم . ؟ (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٠). ◄ مجازاً بمعنی درستی امورات شهر و دیار.(آنندراج ). ترتیب و آراستگی و انتظام . (ناظم الاطباء). ترتیب دادن . (منتهی الارب ). ◄ نظام برآوردن ماهی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پر گردیدن شکم ماهی و سوسمار از تخم . (از اقرب الموارد).