تنعیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنعیم . [ ت َ ] (ع مص ) به ناز و نعمت پروردن . (زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). فراخ و آسان زندگی گردانیدن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ نَعم گفتن، یقال نعّمه ؛ ای قال له نَعَم فتنعم بذلک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).
تنعیم . [ ت َ ] (اِخ ) موضعی است بر سه یا چهار کروه از مکه نزدیکتر به اطراف جبل به سوی خانه ٔ کعبه . سمی لأن علی یمینه جبل نعیم و علی یساره جبل ناعم و الوادی اسمه نعمان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به فاصله ٔ سه کروه از مکه به جانب شمالی، مناسک عمره در آنجا بعمل می آید و حج به اتمام می رسد. (غیاث اللغات ). و رجوع به معجم البلدان و مراصدالاطلاع و حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٣٥٣ شود : پس برای عمره کردن سوی تنعیم آمده هم بر آن آیین که حج را ساز و سامان دیده اند. خاقانی . رجوع به عقدالفرید ج ٦ ص ١٧٢ و امتاع ج ١ ص ١٧٧، ٢٩٢، ٣٠٥، ٣٩٥، ٥١١ و ٥٣٢ شود.