تنفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ نَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.) نفرت داشتن، رمیدن، بیزار بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ نَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.) نفرت داشتن، رمیدن، بیزار بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنفر. [ ت َ ن َف ْ ف ُ ] (ع مص ) رمیدن . (آنندراج ). نفرت و انزجار و کراهت و رنجش طبیعت و رمیدگی و بی میلی . (ناظم الاطباء). بیزاری و بیزاری نمودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تنفر بمعنی نفر، قال تأبط شراً : و لما سمعت العوض تدعو تنفرت عصافیر رأسی من نوی و توانیا. (از ذیل اقرب الموارد). ♦ تنفر از غذا ؛ بی میلی به غذا. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
اشمئزاز، انزجار، بیزاری، دلزدگی، نفرت (متضاد: میل، گرایش) بیزار بودن، رمیدن، منزجر بودن، نفرت داشتن (متضاد: گرایش داشتن، متمایل بودن، رغبت داشتن)
واژگان فارسی سره واژهدان
کینه، دلزدگی، بیزاری، بد آمدن