تنفیذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- نفوذ دادن.<BR>۲- روان و اجرا کردن فرمان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- نفوذ دادن. ۲- روان و اجرا کردن فرمان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنفیذ. [ ت َ ] (ع مص ) فرستادن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ روان کردن فرمان .(تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد) : و تنفیذ این معانی به شمشیر. (کلیله و دمنه ). چه تنفیذ شرایع دین و اظهار طرایق ... بی سیاست پادشاه دیندار صورت نبندد. (کلیله و دمنه ). حکم تو هر جا رسید از پی تنفیذ آن گرد کمر برزند دامن خود کوهسار. خاقانی . ◄ روان کردن نامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
انجام دادن، استوار کردن