تنهارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنهارو. [ ت َ رَ / رُو ] (نف مرکب ) تنهارونده . تنهاخرام . تک رو : یا چو الیاس باش تنهارو یا چو ابلیس شو حریف نواز. سنائی . شیر تنهارو شریعت را با سگی در خطاب دیدستند. خاقانی . تنهاروی، ز صومعه داران شهر قدس گه گه کند به زاویه ٔ خاکیان مقام . خاقانی . و پادشاه کشور چون خسرو تنهارو، در خانه ٔ شرف بر تخت و سریر سروری متمکن شده . (جهانگشای جوینی ). رجوع به تنهاخرام و تنها و دیگر ترکیبهای آن شود.