تنهانشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنهانشین . [ ت َ ها ن ِ ] (نف مرکب ) منزوی . که تنها نشیند و با کس مراوده نداشته باشد، خواه به غرور و خودپسندی خواه به اعتزال : ز بیکامی دلم تنهانشین است بسازم گر ترا کام اینچنین است . نظامی . بت تنهانشین، ماه تهی رو تهی از خویشتن تنهاز خسرو. نظامی .