تنگ شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کم وسعت شدن . (ناظم الاطباء). ضیق گشتن . مقابل فراخ شدن : ز بس کشته و خسته بر دشت جنگ شد آوردگه را همه جای تنگ . فردوسی . از ایشان بکشتند چندان سپاه کز آن تنگ شد جای آوردگاه . فردوسی . بیابان چنان شد ز هر دو سپاه که بر مور و بر پشه شد تنگ راه . فردوسی . رنگ را اندر کمرها تنگ شد جای گریغ ماغ را اندر شمرها سرد شد جای شنا. ؟ (از لغتنامه ٔ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تظلم زنانند بر شاه روم که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم . نظامی . از شوق اینکه روی تو گلرنگ می شود گل را قبای رنگ به بر تنگ می شود. عالی (از آنندراج ). جسم زار ما ز بس بالید از غمهای او شد لباس زندگانی تنگ بر اندام ما. سلیم (ایضاً). ◄ سخت و دشوار شدن . در مضیقه شدن . ♦ تنگ شدن از چیزی ؛ در مضیقه ٔ آن افتادن : بباشیم تا دشمن از آب و نان شود تنگ و زنهار خواهد بجان . فردوسی . ♦ تنگ شدن روزی ؛ سخت شدن معاش و زندگی بر کسی : شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی ز فعل بدان . (بوستان ). ♦ تنگ شدن زندگانی ؛ سخت شدن آن : هر آنکس که پیش آید او را به جنگ شود در جهان زندگانیش تنگ . فردوسی . ♦ تنگ شدن عالم ؛ سخت و دشوار شدن جهان بر کسی : تنگ شد عالم بر او ازبهر گاو شورشور اندرفکند و گاوگاو. رودکی . ♦ تنگ شدن عرصه ؛در سختی و فشار واقع شدن . ناتوان و درمانده شدن در اجرای امری . ♦ تنگ شدن کار ؛ سخت و دشوار شدن کارزار. صعب و مشکل شدن امری : زمانی همی گفت کاین روز جنگ بکار آیدم چون شود کار تنگ . فردوسی . چو شد زین نشان کار بر شاه تنگ پس پشت شمشیر و از پیش سنگ . فردوسی . به روز چهارم چو شد کار تنگ به پیش پدر شد دلاور پشنگ . فردوسی . عبداﷲ چون کارش سخت تنگ شد از جنگ بایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٦). ♦ تنگ شدن معاش ؛تنگ شدن روزی . سخت شدن زندگی . کم شدن وسایل زندگی . ♦ تنگ شدن نفس ؛ به سختی برآمدن دم . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : تا نفس ایشان تنگ نشود و خفقان نباشد... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی از یادداشت ایضاً). ◄ آشفته خاطر شدن . (ناظم الاطباء). ملول و غمزده شدن . غمگین شدن . اندوهناک شدن . و با دل ترکیب شود : رخ شاه ایران پرآژنگ شد وزآن کار دشمن دلش تنگ شد. فردوسی . دل شاه کاوس از آن تنگ شد که از بزم جایش سوی جنگ شد. فردوسی . و مدتی ببود آنجا و بازگشت که دلش تنگ شد و امروز اینجا به غزنین است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٩). رجوع به تنگدل و دلتنگ و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ نایاب شدن . کم و دیریاب شدن . ♦ تنگ شدن چیزی ؛ کمیاب شدن آن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و اندر سال ستة و اربعمائة (٤٠٦ هَ . ق .). غله تنگ شد.(تاریخ سیستان ). ♦ تنگ شدن خبر ؛ دشواریاب شدن آن . (از آنندراج ). ♦ تنگ شدن دستگاه ؛ بی چیز شدن . کم شدن مال و متاع : چه بینید گفت ای سران سپاه که ما را چنین تنگ شد دستگاه . فردوسی . گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگ صبح نتواند تبسم را مکرر ساختن . صائب (از آنندراج ). ♦ تنگ شدن قافیه ؛ نایاب و کمیاب شدن آن : شاها چو دل دشمن تو قافیه شد تنگ با آنکه مکرر شد چون جود شهنشاه . فرخی . ♦ تنگ شدن کَرَم ؛ نایاب شدن جوانمردی . کم و دیریاب گردیدن کَرَم : به فرّ شه، که روزی ریز شاخست کرم گر تنگ شدروزی فراخست . نظامی . ♦ تنگ شدن وقت ؛ عبارت از کم فرصتی است . (از آنندراج ). نزدیک به آخر رسیدن آن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ در راه بد شدن . ◄ لذیذ شدن . (ناظم الاطباء). ◄ سخت نزدیک رفتن : چو شد تنگ نزدیک تختش فراز نبوسید تخت و نبردش نماز. فردوسی . چو رامین تنگ شد بر پای دیوار بدیدش ویس از بالای دیوار. (ویس و رامین ). شد آنگه برش رازگوینده تنگ نهان دشنه ٔ زهرخورده به چنگ . (گرشاسبنامه ). ملک برفرش دیباهای گلرنگ جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ . نظامی . رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.