تنگ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دربند کردن و حبس نمودن و پای بند نهادن و اشکالات آوردن و اعتراض کردن و مخالفت کردن . (ناظم الاطباء). ◄ سخت و فشرده کردن . راه گریز بستن . در تنگنا قرار دادن . راه رهایی را دشوار ساختن : بیفشرد ران رستم زورمند بر او تنگتر کرد خَم ّ کمند. فردوسی . ♦ تنگ کردن حرب ؛ سخت و دشوار ساختن جنگ را : چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگ هرچند که بسیار نپائید روائید. ناصرخسرو. ♦ تنگ کردن دل ؛ غمگین کردن . در سختی و سوز غم قرار دادن . دلتنگ ساختن : کنون زآسمان خاست بانگ کلنگ دل ما چرا کردی از آب تنگ ؟ فردوسی . چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ مکن خیره دل را بدین کار تنگ . فردوسی . وز غم او تنگ مکن نیز دل صبرهمی کن که شب آبستن است . ناصرخسرو. شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ . (گلستان ). رجوع به تنگدل شود. ♦ تنگ کردن راه ؛ بستن راه . سخت و مشکل ساختن راه تا عبور غیرممکن شود : سکندر بدیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ . (بوستان ). ♦ تنگ کردن روز ؛ پریشان ساختن روزگار کسی را. به ستوه آوردن . در سختی قرار دادن کسی را. روز کسی را تیره و تار ساختن : ترا سوی دشمن فرستم به جنگ همی بر برادر کنی روز تنگ . فردوسی . ♦ تنگ کردن کار بر کسی ؛ دشوار کردن کار بر وی . در سختی و ناتوانی قرار دادن کسی را. به ستوه آوردن کسی را : اگر با سپاه اندرآیم به جنگ کنم بر یلان جهان کار تنگ . فردوسی . ازو کین کاموس جویم به جنگ بر ایرانیان بر کنم کار تنگ . فردوسی . ♦ تنگ کردن معده ؛ کنایه از پر خوردن و شکم پر کردن . معده پر کردن . (از آنندراج در ذیل معده ). انباشتن شکم بحدی که جایی برای خوردن چیزی دیگر نباشد : به جز سنگدل کی کند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ ؟ (بوستان ). به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ . (بوستان ). ♦ تنگ کردن نفس ؛ خفه کردن . (آنندراج ) : نقش بر آیینه نتواند نفس را تنگ کرد ازهجوم غم نگردد تنگ میدان خانه ام . صائب (از آنندراج ). رجوع به تنگ و دیگرترکیبهای آن شود.