تنگ کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ کشیدن . [ ت َ ک َ / ک ِدَ ] (مص مرکب ) زین اسب را استوار کردن . آماده ٔ سواری ساختن اسب . تنگ را بر اسب محکم بستن : بیامدبپوشید خفتان جنگ کشیدند بر اسب شبرنگ تنگ . فردوسی . هنوز باش هم آخر چنان شود که سزاست همی کشند بر اسب مرادش اینک تنگ . فرخی . چو گور تنگ شود بر عدو جهان فراخ هر آن زمان که بر اسبش کشیده باشد تنگ . فرخی . هنوزت نگشته ست گهواره تنگ چگونه کشی از بر باره تنگ ؟ اسدی . ♦ تنگ به بر کشیدن ؛ سخت در آغوش گرفتن : از بس کشیده ابر به بر تنگ باغ را میدان خنده بر دهن غنچه تنگ گشت . صائب (از آنندراج ). ♦ تنگ در آغوش کشیدن ؛ سخت در آغوش گرفتن . تنگ در بر کشیدن . تنگ به بر کشیدن . تنگ در بغل گرفتن : نکشم تنگ در آغوش نگاهش ترسم که خلد خار به پیراهن نازک بدنی . فطرت (از آنندراج ). ♦ تنگ در بر کشیدن ؛ تنگ به بر کشیدن . تنگ در آغوش کشیدن . رجوع به تنگ به بر کشیدن و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.