تنگ گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ گشتن . [ ت َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) تنگ شدن . کم وسعت گردیدن . ضیق گشتن . مقابل فراخ شدن : هنوزت نگشته ست گهواره تنگ چگونه کشی از بر باره تنگ ؟ اسدی . این همه کارهای پهن و دراز تنگ و کوته به یک نفس گردد. خاقانی . ◄ سخت و دشوار گشتن . تنگ شدن . در مضیقه شدن : بگشتند از اندازه بیرون به جنگ ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ . فردوسی . ♦ تنگ گشتن جهان بر کسی ؛ تنگ شدن عالم بر او. سخت و دشوار شدن جهان بر وی : ز رستم کجا کشته شد روز جنگ ز تیمار بر ما جهان گشت تنگ . فردوسی . ز هر سو به تنگ اندر آورد جنگ برو بر جهان گشته از درد تنگ . فردوسی . ♦ تنگ گشتن کار ؛ تنگ شدن کار. سخت و دشوار گشتن امری . صعب ومشکل گردیدن کاری : چون کار بر... تنگ گشت یک خروار زر هدیه فرستاد. (تاریخ سیستان ). ◄ غمگین گشتن . آشفته خاطر گردیدن . اندوهناک گشتن . و با دل ترکیب شود : دل شیده گشت اندر آن کار تنگ همی بازخواند آن یلان را ز جنگ . فردوسی . رجوع به تنگ شدن و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.