تنگدستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگدستی . [ ت َ دَ ] (حامص مرکب ) بی چیزی . (از برهان در ذیل تنگدست ). بی چیزی و تهیدستی . (فرهنگ فارسی معین ). فقر و مسکنت و درویشی . (ناظم الاطباء). فقیری . (شرفنامه ٔ منیری ). فاقه . عسرت . اعسار. ضیق . مقابل فراخ دستی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گه تنگدستی دلش راد و شاد جهان بی تن مرد دانا مباد. فردوسی . بدو آسیابان به تشویر گفت که جز تنگدستی مرا نیست جفت . فردوسی . مردمانی که به درگاه تو بگذشته بوند تنگدستی سوی ایشان نکند راهگذر. فرخی . بسا کسا که گرفتار تنگدستی بود ز برّ و بخشش او سیم و زر نهاده به تنگ . فرخی . به تنگدستی ماند همی مخالفتش همیشه جفت بود تنگدستی و تیمار. عنصری . من از هر دیاری همی تازم اینجا نه ازتنگدستی هم از خیره رایی مرا از شکستن چنان درد ناید که از ناکسان خواستن مومیایی . قطران . توپای طرب فراخ می نه ما و غم عشق و تنگدستی . خاقانی . مبادا تنگدل را تنگدستی که با دیوانگی صعب است مستی . نظامی . چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب . سعدی (بوستان ). که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد. سعدی (بوستان ). فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت با تنگدستی صورت نبندد. (گلستان ). گه اندر نعمتی مغرور و غافل گه اندر تنگدستی خسته و ریش . سعدی (گلستان ). حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی . سعدی (گلستان ). سعدیا چون دولت و فرماندهی می نماند تنگدستی خوشتر است . سعدی . سخاوت در تنگدستی پدید شود. (تاریخ گزیده ). هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا. حافظ. ◄ بخل و امساک . (ناظم الاطباء). ممسکی و بخل . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ ناتوانی و عدم قدرت . (ناظم الاطباء).