تنگیاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگیاب . [ ت َن ْگ ْ ] (ن مف مرکب ) آنچه به دشواری بدست آید و عزیزالوجود باشد. (برهان ) (ازناظم الاطباء). هرچه به دشواری تمامتر دست دهد و فراخ نبود. (شرفنامه ٔ منیری ). آنچه به دشواری بدست آید و دیر یافته شود، و آنرا دیریاب نیز گفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). کمیاب . (ناظم الاطباء) : وین عجایبتر که چون این هشت با من یار کرد هشت چیز از من ببرد و هشت چیز تنگیاب . فرخی . اگر ز حرمت آن دست و آن عنانستی وگرنه عزت آن پای و آن رکابستی چو از غرور اثر ظلم برفزونستی چو کیمیا به جهان عدل تنگیابستی . ادیب صابر. حال من در هجر او چون زلف اوشد تیره فام صبر من در عشق او چون وصل او شد تنگیاب . ادیب صابر. صاحب ستران همه، بانگ بر ایشان زدند کاین حرم کبریاست، بار بود تنگیاب . خاقانی . خاقانیا وفامطلب زَاهل عصر از آنک در تنگنای دهر وفا تنگیاب شد. خاقانی . سپاهی عزب پیشه و تنگیاب چو دیدند رویی چنان بی نقاب . نظامی . در عشق که وصل تنگیابست شادی به خیال یا به خوابست . نظامی . به آسانی نیابی سرّ این کار که کاری سخت و سرّی تنگیاب است . عطار. خاک پایت گر به جانی دست دادی، جان فراخ بود الحق، لیک بودی خاک پایت تنگیاب . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.