تهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهم . [ ت َ هََ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان است که ١٦٥٣ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
تهم . [ ت َهََ ] (ع اِ) سختی گرما و سکون باد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شدت گرما و ایستادن باد. (آنندراج ). ◄ زمینی که از آن به سوی دریا فرودآیند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به تهمة شود.
تهم . [ ت َ هََ/ ت َ ] (ص ) بی همتا بود به بزرگی و قامت . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٣٨). بی همتا بود به بزرگ تنی . بی همتا بود به بزرگی و حشمت و مردی و قامت . (نسخه ای از اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بی همتا بود و رستم راتهمتن بدان می خواندند که مثل او نبود برای تن و قامت . (نسخه ای از اسدی، یادداشت ایضاً). بزرگ و دلاور و عظیم و بی همتا. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). شخصی را گویند که در بزرگی جثه و ترکیب و قد و قامت و شجاعت و مردی و دلیری و دلاوری عدیل و نظیر نداشته باشد. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). بی همتا به بزرگی و قامت . (شرفنامه ٔ منیری ). تهمتن مرکب ازاین است . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). دلاور و قوی هیکل و بزرگ جثه و بی همتا. (انجمن آرا). پارسی باستان «تخمه « » چیترا» اوستا «تخمه » (قوی، نیرومند)... فردوسی طوسی، تهم (به فتح اول و دوم جهت ضرورت شعر) را چنین معنی کند : تهم هست در پهلوانی زبان به مردی فزون ز اژدهای دمان . این کلمه در جزو اول تهماسب و تهمورث و تهمتن آمده .(حاشیه ٔ برهان چ معین ): کرا بخت و شمشیر و دینار باشد و بالا و تن تهم و نسبت کیانی . دقیقی . جزاسفندیار تهم را نماند کس او را جز از شاه ایران نخواند. فردوسی . ورا هوش در زاولستان بود بدست تهم، پور دستان بود. فردوسی . شوم گفت آگه کنم شاهرا که پیمود رخش تهم، راه را. فردوسی . رجوع به مزدیسنا ص ٣٣١ و ٣٥٤ و یشتها ج ٢ ص ١٣٩ و تهمتن شود.