تهی شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهی شدن . [ ت َ / ت ِ / ت ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خلو. خالی شدن . خواء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز من چون به ایشان رسید آگهی از آواز من مغزشان شد تهی . فردوسی . کنون تخت گشتاسب شد زو تهی بپیچد ز دیهیم شاهنشهی . فردوسی . سر نامداران تهی شد ز جنگ ز تنگی نبد روزگار درنگ . فردوسی . ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت . مولوی . که خزانه تهی شود و چشم طامع پر گردد. (مجالس سعدی ص ٢٠). فرومایگی کردم و ابلهی که این پرنگشت و نشد آن تهی . سعدس (بوستان ). چو عالم شدن خواهد از ما تهی گدائی بسی به ز شاهنشهی . حافظ. پیمانه ٔ هر که پر شود خواهد مرد پیمانه ٔ من چو شد تهی می میرم . ؟ (از انجمن آرا). ◄ بی نصیب شدن . عاری شدن . محروم شدن : ز افسر سر تو از آن شدتهی که نه مغز بودت نه رای بهی . فردوسی . فلک ستاره فروبرد و خور ز نور تهی شد زمانه مایه زیان کرد و خود ز سود برآمد. خاقانی . رجوع به تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.