تهی ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهی ماندن . [ ت َ / ت ِ / ت ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از محروم ماندن . (آنندراج ). خالی شدن . خالی ماندن . عاری گشتن : هست ز مغز آن سرت ای منگله همچو زوش مانده تهی کشکله . رودکی . میان جوان را نبد آگهی بماند از هنر دست رستم تهی . فردوسی . چو شد گردش روز هرمز بپای تهی ماند آن تخت فرخنده جای . فردوسی . زآنکه زینها خود تهی ماند بهشت ور به تنگی هست همچون چشم میم . ناصرخسرو. بدانست خضر از سر آگهی که اسکندر از چشم ماندتهی . نظامی (از آنندراج ). ◄ خالی کردن . خلوت کردن : سپهبد ز مردم تهی ماند جای فرستاده برجست خندان بپای . اسدی . رجوع به تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.