تواضع کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تواضع کردن . [ ت َ ض ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فروتنی کردن . تواضع نمودن . خلاف تکبر کردن : خوی مهان بگیر و تواضع کن آنرا که او به دانش والا شد. ناصرخسرو. در خلق تواضع نکند بدگهری را هرچند که بسیار بود گوهر کانیش . ناصرخسرو. هنگام غضب با تو کند دهر تواضع هنگام جدل با تو کند چرخ مدارا. امیر معزی (از آنندراج ). تواضع ز گردن فرازان نکوست گدا گر تواضع کند خوی اوست . (بوستان ). تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ بُرّنده کند. (بوستان ). بنازند فردا تواضعکنان نگون از خجالت سر گردنان . (بوستان ). خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود. سعدی . رجوع به تواضع و دیگر ترکیبهای آن شود.