توانگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توانگر. [ ت ُ / ت َ گ َ ] (ص مرکب ) توانا. قادر. زورمند. قوی . (فرهنگ فارسی معین ). در اصل بمعنی صاحب قوت است مرکب از توان بمعنی طاقت و گر، کلمه ٔ نسبت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بزرگوار و توانا و قادر. (ناظم الاطباء). توانا. باقوت . باقدرت . باتوان . قادر. مقتدر. مقابل ناتوان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ج، توانگران : رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور به خدمت آمد نیکوسگال وخیراندیش . رودکی . چه گوئی ز گستهم یل، خال شاه توانگر سپهبد، یل باسپاه ؟ فردوسی . به ایوان او بود یک تا دو ماه توانگر سپهبد توانگرسپاه . فردوسی . توانا دو گونه ست هرچند بینی یکی زو جوان است و دیگر توانگر. ناصرخسرو. توآن توانگرجاهی که عور و درویشند به پیش جاه تو این دو توانگر آتش و آب . مسعودسعد. اگر به قاعده خدمت نمیدهد دستم از آنکه نیست به قوت مرا توانگر پای مرا همان نظر پایمردی از در تست چرا که هست مبارک مرا بدین در پای . سلمان (از آنندراج ). ◄ پهلوی «توان کر» ... (ثروتمند، مالدار، غنی ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی مالدار مجاز است ... (غیاث اللغات ). و به مجاز بمعنی مالدار و مستغنی استعمال یافته . (آنندراج ). مالدار و غنی . (ناظم الاطباء). غنی . واجد. دارا. منعم . مالدار. دارنده . دولتمند. مقابل درویش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : توانگر به نزدیک زن خفته بود زن از خواب شرفاک مردم شنود. ابوشکور. توانگر برد آفرین سال و ماه و درویش، نفرین برد بی گناه . ابوشکور. همی گفت هرکو توانگر بود تهیدست با او برابر بود. فردوسی . توانگر کجا سخت باشد به چیز فرومایه تر شد ز درویش نیز. فردوسی . توانگر بود هرکه را آز نیست خنک مرد، کش آز انباز نیست . فردوسی . هرچند که درویش پسر فغ زاید در چشم توانگران همه چغز آید. ابوالفتح بستی . اگر نیستی کوه غزنین توانگر بدین سیم روینده و زرّ کانی . فرخی . یحیی ده تن از گوهرفروشان بغداد را بخواند که توانگرتر بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٧). توانگرتر آنکس که خرسندتر چو والاست آنکو هنرمندتر. اسدی . توانگر که او را نه پوشش نه خورد چه او و چه درویش با گرم و درد. اسدی . گر از کوه داریم زر بیش ما توانگر خدایست درویش ما. اسدی . و خرسند باشید تا توانگر باشید. (قابوسنامه ). زمین گاه پوشیده زو گه برهنه شجر زو گهی مفلس و گه توانگر. ناصرخسرو. چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینْت نان بیارد و آن خزّ و آن حریر. ناصرخسرو. افسونی داشتم که شبهای مقمر پیش دیوارهای توانگران بیستادمی . (کلیله و دمنه ). گویند دزدی شبی به خانه ٔ توانگری با یاران خود بدزدی رفت . (کلیله و دمنه ). توانگر خلایق آنست که در بند شره و حرص نباشد. (کلیله و دمنه ). دردی و سفال مفلسان راست صافی و صدف توانگران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٢). و گفت جهد کن تا یک دم بدست آری که آن دم در زمین و آسمان جز حق را نبینی یعنی تا بدان دم همه ٔ عمر توانگر نشینی . (تذکرة الاولیاء عطار). نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه . سعدی (بوستان ). دو امیرزاده در مصر بودند یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت ... پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی . (گلستان ). اگر قدرت جود است و گر قوت سجود، توانگران را به میسر شود. (گلستان ). گر کسی خاک مرده باز کند نشناسد توانگر از درویش . سعدی (گلستان ). توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکوة و فطره و اعتاق و هدی و قربانی تو کی به نعمت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی ؟ سعدی (گلستان ). توانگران که به جنب سرای درویشند ضرورتست که گاهی ازو بیندیشند. سعدی . توانگر ز دزدان بود ترسناک تهی کیسه را از گره بر چه باک ؟ امیرخسرو. غنای طبع بود کیمیای روحانی چو مال نیست میسر، به دل توانگر باش . صائب . ◄ مقابل دنگ . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). به مجاز، دارنده . پرمایه .صاحب مایه . در صفت صاحبان دانش و فضل و دین و یا معصیت و جز آن : کسی کو به دانش توانگر بود ز گفتار کردار بهتر بود. فردوسی . من بنده توانگرم به علم تو زیرا که تو گنج علم علامی . ناصرخسرو. چه باک است اگر نیستمان فرش و قصر چو در دین توانگرتر از قیصریم ؟ ناصرخسرو. ما از شمار آدمیانیم و سنگدل از معصیت توانگر و از طاعتیم دنگ . سوزنی (ازیادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ پرثروت و آبادان در صفت شهر یا ناحیتی : شوش شهری است توانگر، جای بازرگانان . (حدود العالم ). بشارود شهری است توانگر. (حدود العالم ). و این [ ناحیت مصر ] توانگرترین ناحیتی است اندر مسلمانی . (حدود العالم ). پاسبان، خان، مردوز، دورق، شهرکهائیست آبادان و خرم و توانگر و با نعمت بسیار [ به خوزستان ]. (حدود العالم ).رجوع به دیگر ترکیبهای این کلمه شود.