توان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توان . [ ت ُ / ت َ ] (اِ) قوت . طاقت . (صحاح الفرس ). قوت و قدرت و توانائی باشد. (برهان ). قدرت . (فرهنگ جهانگیری ). توانائی . (فرهنگ رشیدی ). زور و قوت، و به فتح اول خطاست . (غیاث اللغات ). زور و قوت . تنو و تیو و نیرو مترادف اینند. (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی توانائی معروف است یعنی قدرت و دولت که صاحب توان را توانگر گویند. (انجمن آرا). قوت و قدرت و زور. (ناظم الاطباء). قوه . قوت . زور. (فرهنگ فارسی معین ). وسع. تاب . یارا. استطاعت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اوستائی «تو» (توانستن، قدرت داشتن )، «تواچا»، پهلوی «توان »، هندی باستان «تو»، «تویتی »، ارمنی «توم » (ماندن، دوام کردن، تحمل کردن، استقامت داشتن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود... چنین است آیین و رسم جهان پدر را به فرزند باشد توان . فردوسی . نوان گشت بیژن ز زخم جوان رمیده ز سر هوش و از تن توان . فردوسی . ز ضحاک ترسنده جمشیدیان نماند ایچشان رای و توش و توان . فردوسی . شب و روز روشن روانش توئی دل و جان و هوش و توانش توئی . فردوسی . فریضه باشد بر هر موحدی که کند به طاقت و به توان با عدوی تو پیکار. فرخی . بی سپاهی آن سپه را نیست کرد در جهان کس را نبوده ست این توان . فرخی . تن پیل دارد توان پلنگ دل و زهره ٔ شیر و سهم نهنگ . (گرشاسبنامه ). همه زور و فر و توان و بهی تو دادی و آن را که خواهی دهی . (گرشاسبنامه ). همه چیزشان بد، نبدْشان توان چو باشد تن مردم بی روان . (گرشاسبنامه ). ز تست این توان من، از زور نیست که بی تو مرا زور یک مور نیست . (گرشاسبنامه ). چون زمین را آن توان نیست که تخم نوش در وی افکنی زهر بار آرد. (منتخب قابوسنامه ص ١٤). زلیخا به دیدار او یافت جان غمش رفت و آمد دوباره توان . شمسی (یوسف و زلیخا). ای پسر خسرو حکمت بگوی تات بود طاقت و توش و توان . ناصرخسرو. آنچه او از سخن پدید آید به سخن باشدش بقا و توان . ناصرخسرو. این را که همی بینی، از گرمی و سردی از ترّی و خشکی و ضعیفی و توان را. ناصرخسرو. جوان را جوانی فلک بازخواهد ستاند توان از توانا ستمگر. ناصرخسرو. ترسم که تلافی بود وز آن پس کز رنج و عنا کم شود توانم . مسعودسعد. بهانه بر قضا چه نْهی چو مردان عزم خدمت کن چو کردی عزم، بنگر تا چه توفیق و توان بینی . سنائی . به سیم هفته بدانسان شوی از زور و توان کز تکاور به تکاور جهی، از غوش به غوش . سوزنی . جمشیدصورتی و فریدون شکوه و فر افراسیاب همت و هومان تن و توان . سوزنی . بدان لبان طمع بوسه چون توان کردن ز کوچکی چو نبینم در او توان سخن ؟ سوزنی . تا جهان شد ناقه از سرسام دی ماهی برست چارمادر بر سرش توش و توان افشانده اند. خاقانی . زبان تو در سوددانستن است توان تو در ناتوانستن است . خاقانی . در دولت جاودانْت بینام هم حرمت و هم توان کعبه . خاقانی . تاتوانی خون گری خاقانیا کآن جوانی وآن توان بدرود باد. خاقانی . نه در طبع نیرو، نه در تن توان خمیده شده زادسرو جوان . نظامی . به نوشابه گفت ای شه بانوان به از شیرمردان به توش و توان . نظامی . آنقدر داشتم ز توش و توان کاخترم بود ازو همیشه جوان . نظامی . از تودل برنکنم تا دل و جانم باشد می کشم جور تو تا جهد و توانم باشد. سعدی . امروز که دستگاه داری و توان بیخی که بر سعادت آرد بنشان . سعدی . چون چین سر زلف بتان تاب کمندت از جان دلیران ببرد تاب و توان را. سلمان (از شرفنامه ٔ منیری ). درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز. حافظ. ♦ بی توان ؛ بی نیرو. ناتوان . ضعیف . مقابل توانا و نیرومند : با طاقت و هوشیم ما و اوخود بی طاقت و بی هوش و بی توان است . ناصرخسرو. رجوع به ترکیب زیر شود. ♦ ناتوان ؛ بی توان . کسی که از عهده ٔ انجام کاری برنیاید. سست . مقابل زورمند و صاحب قدرت و دولت : مدان خویشتن را بجز ناتوان اگر دسترس باشدت یک زمان . فردوسی . گر خواستی ولایت ترکان و ملک چین بگرفتی و نبود بدین کار ناتوان . فرخی . چون دیده ای که یوسف از اخوان چه رنج دید هم ناتوان بزی و ز اخوان توان مخواه . خاقانی . خاک بالین رسول اﷲ همه حرز شفاست حرز شافی بهر جان ناتوان آورده ام . خاقانی . نه لشکر، یکی کوه بااو روان که در زیر او شد زمین ناتوان . نظامی . به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان . سعدی (بوستان ). دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خودمزن . (گلستان ). گر پیرهن بدر کنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالست یا تنم . سعدی . ♦ ناتوانی ؛ عجز. درماندگی . ضعف . سستی . مقابل توانایی : ناتوانی نصیب دشمن تست تندرستی همه توان تو باد. مسعودسعد. رجوع به بی توان و ناتوان و ناتوانی شود. ◄ بمعنی ابر هم هست که به عربی سحاب گویند. (برهان ).ابر را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). به معنی ابر نیز آمده . (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ابر وسحاب . (ناظم الاطباء) : ز سیلی که بر کوه ریزد توان شود بر سر کوه کشتی روان . خسرو (از آنندراج ). ز روی بحر معلق توان شده پیدا چو پشت ماهی سیم از میانه ٔ جیحون . عمید (ایضاً). ◄ (اصطلاح حساب ) حاصل ضرب چند عدد متساوی در یکدیگر، درین صورت یکی از عاملهای ضرب را پایه و شماره ٔ عاملها را نماینده، یا نما گویند. مثلاً: ٦٢٥=٥*٥*٥*٥ ٦٢٥ توان (قوه ٔ) چهارم عدد ٥ است . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ توان دوم ؛ این کلمه را فرهنگستان ایران بجای مجذور در اصطلاح حساب پذیرفته است . رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران ص ٢٦ شود. ♦ توان سوم ؛ این کلمه را فرهنگستان ایران بجای مکعب در اصطلاح حساب پذیرفته و اضافه کرده است که در اصطلاح هندسه بکار نمی رود. رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران ص ٢٦ شود. ◄ (اصطلاح فیزیک ) مقدار کاری که در مدت یک ثانیه انجام گیرد.(فرهنگ فارسی معین ). ◄ ممکن بودن هر چیزرا نیز گفته اند. (از برهان ). امکان و ممکن . (ناظم الاطباء). بمعنی اخیر در دساتیر آمده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به فرهنگ دساتیر ص ٢٤٠ شود. ◄ (فعل ) ریشه ٔ فعل که به صورت معین فعل آید چون توان آمدن، توان بودن، توان گفتن، توان رفتن، توان دادن، توان نهفتن، توان زدن، توان شمردن، توان دیدن، توان زیستن و جز اینها که غالباً امکان تحقق یافتن فعل را می رساند و بدون شخص آید : من رهی پیر و سست پای شدم نتوان راه کرد بی بالاذ. فرالاوی . چگونه توان کرد از تو نهان چنین راز و این کارهای گران ؟ فردوسی . دل من چو شد از ستاره تباه چگونه توان شاد بودن به ماه ؟ فردوسی . کسی کرد نتوان ز زهر انگبین نسازد ز ریکاسه، کس پوستین . عنصری . بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندانکه توان ز عود و از چندن . عسجدی . توان دانست که میوه بر چه جمله آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٣). و توان بودن که این وقت دیگر پیغامبری بوده است و خدای تعالی علیم است ... که در تواریخ اختلاف عظیم است . (مجمل التواریخ و القصص ). گفتم ز وادی بشریت توان گذشت گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام . خاقانی . دلی کآفت جان جست، دلارام توان جست نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست . خاقانی . از وفاها هرچه بتوان می کنم وز جفاها هرچه بتوان می کند. سعدی . به شعر خاص چو سنجر نمی رسم چه توان لغت غریب و مرا احتیاج فرهنگ است . سنجر کاشی (از آنندراج ). نگاری تندخو دارم قمرشکل و فلک شیوه به هر کس بد کند خاطر نباشد روی بهبودش مزاج نازکی دارد که بهر هیچ می رنجد چو میرنجد کسی نتوان به صد جان کرد خوشنودش . نظیری (از آنندراج ). یا مرگ یا وصال، سخن ختم می کنم زین بیش بافراق مدارا نمی توان . ظهوری (ایضاً). کز اقبال ثانی ّ صاحبقران شکار چنین صید وحشی توان . ابوطالب کلیم (ایضاً). کنم چون خودی را اگر پیروی دگر کی توان دعوی خسروی ؟ ملا هاتفی (ایضاً). نخست از سرم باید افسر نهاد که تا در کلاهش توان سر نهاد. ؟ (ایضاً). رجوع به توانستن شود.
توان . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان الموت است که در بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع است و ٢٩١ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).