توبرتو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توبرتو. [ ب َ ] (ص مرکب ) لابرلا و ته برته . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). لابرلا و تابرتا. (ناظم الاطباء). دارای توهای بسیار برزبر یکدیگر. توئی بالای توئی . لابرلا. رویهم . انباشته بر هم . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): قشر متبصل ؛ پوست توبرتو. (منتهی الارب از یادداشت ایضاً) : نار ماند به یکی سفرگکی دیبا آستر دیبه زر ابره ٔ آن حمرا سفره پرمرجان توبرتو و تابرتا دل هر مرجان چون لؤلؤک لالا. منوچهری . مر زنان راست کهنه توبرتو مرد را روز نو، وروزی نو. سنائی . گر به صدر او درآید سائلی عریان چو سیر با حریر وصله توبرتو رود همچون پیاز. سوزنی . نونو از چشمه ٔ خوناب چو گل توبرتو روی پرچین شده چون سفره ٔ زر بگشائید. خاقانی . سرگذشت حال خاقانی بدفتر ساز از آنک نوبنو غمهاش توبرتو چو دفتر ساختند. خاقانی . و بنفشه از زلف غالیه موی خوشبوی چون روی گل توبرتوی آمده . (جهانگشای جوینی ). صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورقهای غنچه توبرتوست . حافظ. رجوع به تو شود. ◄ و بمعنی پی درپی و دنبال یکدیگر نیز بنظر آمده است . (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : در این خرمن که توبرتو عتاب است به یک جو با منت سالی حساب است . نظامی . به آب دیده ٔ خونین نوشته قصه ٔ حال نظر به صفحه ٔ اول مکن که توبرتو ست . سعدی . ◄ چند خانه که درون یکدیگر ساخته باشند، آن پسین را پستو گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ مردم سردرخود و حرام توشه را هم می گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). مردم سردرخود و بی ادب را نیز نوشته . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) نام حلوائی هم هست . ◄ هزارخانه ٔ گوسفند را نیز گویند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی جشن و عروسی که صاحب جهانگیری آورده ترکی است نه پارسی و به طای حطی است نه قرشت . (انجمن آرا) (آنندراج ).