توخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توخته . [ تو ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اداکرده . گزارده . (برهان ) (آنندراج ). اسم مفعول از توختن . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). اداشده . (ناظم الاطباء) : وامی است دوست را ز ره عشق بر تو جان لیکن مباد توخته صدسال وام تو. سنائی . خوش بخندید و مرا گفت بدین زر نشود نه مراکام روا و نه ترا توخته وام . سوزنی . فام داری دارم از سرمای دی فام او خواهم به آتش توخته . سوزنی . بر درش بود آن غریب آموخته وام بی حد از عطایش توخته . مولوی . ◄ جمعنموده و حاصل کرده . (برهان ) (آنندراج ). فراهم شده و یافته شده و حاصل شده . (ناظم الاطباء): و اندوخته و توخته ٔ اسلاف ... در وجوه اخراجات صرف می کرد. (زبدة التواریخ حافظ ابرو). خلقی ز بذل شاملت ارزاق توخته جوقی ز عدل کاملت آرام یافته . مجد همگر. ◄ کشیده . (برهان ) (آنندراج ). کشیده شده . ◄ گسترده . ◄ دوخته . (ناظم الاطباء).