تورگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تورگ . [ رِ / رُ / ت ُوُ ] (اِ) خرفه . (فرهنگ جهانگیری ) (الفاظ الادویه ) (فرهنگ رشیدی ) (از اختیارات بدیعی ). پرپهن . (اختیارات بدیعی ). در فرهنگ نوشته که تورگ پرپهن ؛ یعنی خرفه را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). خرفه را گویند و گیاه خرفه را نیز گفته اند و آن را به عربی بقلةالحمقاءخوانند. (برهان ). به فارسی تخم خرفه و نبات آن را نیز نامند. (فهرست مخزن الادویه ) (از ناظم الاطباء). خرفه و آن تره ٔ معروف است . (غیاث اللغات ) : اگرچه چنار است برگش بزرگ نباشد در آن نفع برگ تورگ . عسجدی (از فرهنگ جهانگیری و انجمن آرا).
تورگ . [ ت ُ وُ ] (اِخ ) نام یکی از پهلوانان بوده . (فرهنگ جهانگیری ). نام یکی از پهلوانان ایران باشد. (برهان ). نام پهلوانی . (ناظم الاطباء). نام پسرزاده ٔ جمشید جم است که پدرش شیدسب نام داشته ... و تورگ پدر شم و شم پدر اُترد و او پدر گرشاسب جد نریمان و او پدر سام و سام پدر زال و زال پدر رستم بوده ... (انجمن آرا) (آنندراج ). پسر شیدسب پسر تورپسر جمشید. و او پدر شم (سام ) پدر اثرط پدر گرشاسب جهان پهلوان است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : یکی پهلوان بود نامش تورگ دلیر و سرافراز و گرد و سترگ . فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ). برین گشت اختر چو چندی براند ز گیتی بشد تور و شیداسب ماند یکی پورش آمد ز تخمه ٔ بزرگ به رسم نیا کرد نامش تورگ فروماند کابل شه آشفته بخت ز شیداسب کین کش بترسید سخت گرفت از پسش پادشاهی، تورگ سرافراز شد بر شهان بزرگ . اسدی (گرشاسب نامه از انجمن آرا و آنندراج ).