توشمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) (اِ.) خوانسالار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) (اِ.) خوانسالار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توشمال . (اِ) خوانسالار. (فرهنگ رشیدی ). کاول و خوانسالار. (غیاث اللغات ). در رشیدی خوانسالار و رکابدار و درسرکار شاه، توشمال باشی گویند از اهل زبان به تحقیق پیوسته . (آنندراج ). ناظرو خوانسالار و چاشنی گیر. (ناظم الاطباء) : بر سفره کشید توشمالش خوانی که به گنج هفتخوان است . سنجر کاشی (از آنندراج ). از مهر توشمال فلک بر سماط دیر آورد بهرلشکر او نان و دشتری . ؟ (از آنندراج ). رجوع به کاول شود. ◄ رئیس طوایف لرها. (ناظم الاطباء). رئیس . کدخدا (در ایل و قبیله ). (یادداشت بخطمرحوم دهخدا).
توشمال . (اِخ ) تیره ای از ایهاوند هفت لنگ . رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٣ شود.