تکیه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تکیه زدن . [ ت َ ی َ / ی ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) تکیه دادن . تکیه کردن . (ناظم الاطباء). پشت دادن : من فریفته گشته، به جهل تکیه زده به قول جعفر و زید و ثنای خیل و خول . ناصرخسرو. ای زده تکیه بر بلند سریر بر سرت خز و زیر پای حریر. ناصرخسرو. عطسه ٔ تست آفتاب دیر زی ای ظل حق مسند تست آسمان تکیه زن ای محترم . خاقانی . مزن تکیه بر مسند و تخت خویش که هر تخت را تخته ای هست پیش . نظامی . گهی خوردن میی چون خون بدخواه گهی تکیه زدن بر مسند ماه . نظامی . خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده به پنج روز که در عیش و در تماشائی . سعدی . بر بالش دیبا تکیه زده . (گلستان ). تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی . حافظ. زند چون تکیه بر بالین ز من افسانه می خواهد به این تقریب احوال دل دیوانه می پرسد. شفائی (از آنندراج ). ◄ اعتماد کردن : بر هیچ دوست تکیه مزن کو به عاقبت دشمن نماید و نبرد دوستی به سر. خاقانی . نفس که نفس بر او تکیه می زند باد است به وقت مرگ بداند که باد می پیمود. سعدی .