تک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تک . [ ت َک ک ] (ع مص ) بریدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ پا سپر کردن کسی را تا سرش بشکند. ◄ اثر کردن نبیذ در کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ صوت ) عمل تیک تاک در ساعت . (از دزی ج ١ ص ١٤٩).
تک . [ ت َ ] (ص ) بمعنی اندک و قلیل و کم باشد. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). پهلوی، تک : در تک زمان ؛ زمانی کوتاه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ تا و تک هر دو تنها بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٠٩). منفرد و تنها. (ناظم الاطباء) : به تک تا و کر بیشتر تاوتک که باشد که بینی بود تا و تک . (لغت فرس ایضاً). تو رعیت باش چون سلطان نئی تک مران چون مرد کشتیبان نئی . مولوی . ♦ اسب تک ؛ اسب بی سوار. (ناظم الاطباء). ♦ بی تک ؛ لایتناهی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) بمعنی بسیار تند براه رفتن و دویدن هم هست . (برهان ). بمعنی دویدن و تند راه رفتن و آن مرادف دو است چنانکه گویند تک و دو و اسب رونده ٔ خوشرفتار را تکاور گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). دو و تیزی رفتار. (ناظم الاطباء). بدین معنی از اوستا تَک َ، (دو) از ریشه ٔ تک (دویدن ) که در تاختن آمده . پهلوی تگ افغانی تک (دویدن ) تگ (دویدن، مشی، گام، گردش ) و نیز تک در اوستا بمعنی تند و تیز است «خرده اوستا ص ٥٨». (حاشیه ٔ برهان چ معین ). تگ . (فهرست ولف ) : هم آهوفغند است و هم یوزتک هم آهسته خوی است و هم تیزگام . فرالاوی . به گامی سپرد از ختاتاختن به یک تک دوید از بخارا به وخش . شاکر بخاری . یکی باره ای برنشسته چو نیل به تک همچو آهو به تن همچو پیل . دقیقی . یکی را که بد نامش ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی در تک اسب . فردوسی . ببیند کنون کار مردان مرد تک اسپ و شمشیر گرد و نبرد. فردوسی . یکی باره ٔ تیزتک برنشست به هامون خرامید نیزه بدست . فردوسی . سپهدار پیران میان را ببست یکی باره ٔ تیزتک برنشست . فردوسی . ور ذره به چشم آیدش آسیمه بماند گوید مگر آن از تک اسب تو غباراست . فرخی . از او رفتن نرم و از گورتک ز پَرَّنده پرواز و زو تاختن . فرخی . تا همی از گهر آموزد آهوبره تک همچنان کز گهر آموزد شاهین پرواز. فرخی . چونین تو بتا به همگنان بر مگذر نتوان به تکی به طوس شد جان پدر. فرخی . چنان نمایدبا او برابری کردن که راه برد با اسب تیزتک خر لنگ . فرخی . از تک اسپ و بانگ و نعره ٔ مرد کوه پر نوف شد هوا پر گرد. عنصری . به تک راه گیرند بر آب و آتش بدندان بدرند پولاد و مرمر. عنصری (از آنندراج ). یوزجست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک ببرجه آهودو و روباه حیله گوردن . منوچهری . باد از سمنستان به تک آید به طلایه تا حرب کند با سپه ابر نفایه . منوچهری . بازگشتم و اسب در تک افکندم چون مدهوش و دلشده . (تاریخ بیهقی ). سیه چشم و گیسوفش و مشک دم پری پوی و آهوتک و گورسم . اسدی . به زور از زمین کوه برداشتی تک از تازی اسبان فزون داشتی . اسدی . چو شب بد، ولیکن چو بشتافتی به تک روز بگذشته دریافتی . (گرشاسبنامه ). پی اسب عمرم ز تک باز ماند همه کار شاهیم ناساز ماند. (گرشاسبنامه ). اسب جهان را تو نگیری به تک خیره مرو ازپی او خام خام . ناصرخسرو. دنیا به تک اندر است دینت کو بی دین به جهان چرا همی نازی . ناصرخسرو. راهشان یوز گرفتست و ندارند خبر زان چو آهو همه در پوی و تک و بابطرند. ناصرخسرو. گاه در خوی چو اسبت اندر تک گاه در خون چو تیغت اندر جنگ . سنائی . آن آب رنگ تیغش در کف چو آتش است وان کوه پیکر اسبش در تک چو صرصر است . سید حسن غزنوی . بر بدن نار ماند از سر تیغش نشان بر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار. خاقانی . جهان میگذارد به خوشخوارگی به اندازه دارد تک بارگی . نظامی . گر آهوی بیابان گرم خیز است سگان شاه را تگ تیزتیز است . نظامی . تک از باد صبا پیشی گرفته به جنبش با فلک خویشی گرفته . نظامی . به شیرین در عدم خواهم رسیدن به یک تک تا عدم خواهم دویدن . نظامی . جانا ره عشق چون تو معشوقی در زیر تک فرس نمی آید. عطار. اسب تازی دو تک رود به شتاب شترآهسته می رود شب و روز. سعدی . سمند بادپای از تک فروماند شتربان همچنان آهسته می راند. سعدی . که خاصان در این ره فرس رانده اند بلااحصی از تک فرومانده اند. سعدی . به تک ژاله می ریخت در کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت . (بوستان ). بره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان . (بوستان ). خر پیر از آن رخش توسن فزون که در جو حریص است و در تک حرون . امیرخسرو. رجوع به تگ و ترکیبهای تک و تگ شود. ♦ اندر تک ایستادن ؛ سخت شتاب کردن . پایداری کردن در تاختن . شتافتن . پا بدو گذاشتن : باد شمال چون ز زمستان چنین بدید اندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار. منوچهری . ♦ به تک خاستن ؛ دویدن . سعی . بشتافتن : چو هنگام عزائم زی معزی به تک خیزند ثعبانان ریمن . منوچهری . کبکان بر کوه به تک خاستند بلبلکان زیروستا خواستند. منوچهری . ♦ تک از ماه بردن ؛ از ماه پیشی گرفتن در سرعت و شتاب : هر که علم بر سر این راه برد گوی ز خورشید و تک از ماه برد. نظامی . ♦ تک برگرفتن ؛ سرعت گرفتن در رفتار. شتافتن : همانگاه با او ره اندر گرفت سپه بادکردار تک برگرفت . (گرشاسبنامه ). ◄ در بیت ذیل از نظامی، به تسامح بمعنی مطلق رفتار آمده است : کلاغی تک کبک در گوش کرد تک خویشتن را فراموش کرد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ زدن عموماً. (فرهنگ جهانگیری ) (ازبرهان ) (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ).ضرب و لطمه . (ناظم الاطباء). در جنگی که هومان گرزی بر رستم زده بود فردوسی گفته : ز رستم بپرسید پرمایه طوس که چون یافت پیل از تک گرز کوس . (انجمن آرا). ◄ زدن دست بر کنار تخته نرد که کعبتین درست بنشیند خصوصاً. ◄ نام گیاهی است که در میان گندم زار بروید و سخت تر از گیاه گندم باشد. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). ◄ نام گیاهی هم هست که در میان آب می روید و در مصر کاغذ از آن می سازند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). و بعربی حفاءة گویندش . (برهان ). و به تازی بردی گویند. (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ قعر چاه و ته حوض و امثال آن را هم گفته اند. (برهان ). بن و ته و قعر و پائین چیزی مانند چاه و حوض و دریا و انتهای از هر چیز. (ناظم الاطباء). بن وزیر چیزی مانند چاه و حوض و دریا و امثال آن . (انجمن آرا) (آنندراج ). قعر چاه و امثال آن . (شرفنامه ٔ منیری ). ته نیز لغتی است در تک بدین معنی . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : قوم فرعون همه را در تک دریا راند. منوچهری . بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز بینم سر مویی هم اگر در تک دریاست . ناصرخسرو. هرکه در چاه عریض او نگه کرد از حسد زان حسد خود را فکند اندر تک چاه سقر. سوزنی . سرچشمه ٔ حیوان بین در طاس و ز عکس او ریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر. خاقانی . در تک آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد این نقش ای فتی . مولوی . ◄ در نامه ٔ حکمای پارس بمعنی نامتناهی آمده چنانکه این عبارت در این باب گفته : جنبش دهنده ٔ سپهران را جنبشها است بی تک و نیروی جسمانی را جنبش هاست متناهی . بالجمله بمعنی اصل و بیخ و بن آب و درخت و مرادف ته است . (انجمن آرا) (آنندراج ).اصل و بیخ و بن آب و درخت . (ناظم الاطباء). ◄ در تداول سورت، حدت سرما و حرارت : تک هوا شکستن ؛ از حدت و حرارت آن کاستن . هوا تکش شکسته است . آب زمستان را گاه خوردن باید کمی نزدیک آتش داشت تا تک آن بشکند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا).
تک . [ ت ِ ] (اِ) تکه ٔ طعام باشد که بعربی لقمه خوانند. (برهان ). تکه ٔ طعام باشد و آنرا کراس نیز خوانند و بتازی لقمه خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی پیش و نزدیک هم آمده است . (برهان ). بمعنی پیش باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). پیش و نزدیک . (ناظم الاطباء).