تیریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیریز. (اِ) شاخ جامه را گویند که چاپوق است . (برهان ). شاخ جامه . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). چابوق و شاخ جامه . (ناظم الاطباء)... و شاخ جامه را در عرف این زمان چاپوق گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). تریز. (فرهنگ رشیدی ). معرب آن تخریص است . (انجمن آرا). یک قطعه جامه که آن را تریز نیز گویند وبه تازیش دِخریص خوانند. (از شرفنامه ٔ منیری ). تیریج . تخریص . دخریص . تریج . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). معرب تیریز تخریص و دخریص است و عرب آن را بِنَقَة گوید و نیز بَنیقَة. (قاموس از یادداشت ایضاً). و امروز تریج گویند. (یادداشت ایضاً): تخریص ؛ خشتک پیراهن و جز آن معرب تیریز است . (منتهی الارب ) : کبک چون طالب علم است و دراین نیست شکی مسئله خواند تا بگذرد از شب سه یکی بسته زیر گلو از غالیه تحت الحنکی ساخته پایکها را ز لکا موزگکی پیرهن دارد زین طالب علما نه یکی در دو تیریز سترده قلم وکرده سیاه . منوچهری . هست پیراهنی و شلواری نیست بر هر دو نیفه و تیریز. مسعودسعد. پیرهن زآن طمع مکن که ز حرص دزدد از جامه ٔ پدرتیریز. سنائی (دیوان ص ٨٠٦). از این بی رونقی عالم، چو نیکوتر بزرگان را ز جامه ٔ بی تنه و تیریز و خانه ٔ بی درو روزن . سنائی . هر روز بنو جامه ٔ شادی و طرب پوش تا جامه ٔ غم را بدرددامن و تیریز. سوزنی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تیریز کرد دست حوادث ز آستینت چون دامن تو دید گریبان روزگار. انوری . ◄ بال و پر مرغان را نیز گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). بال جانوران . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : مگر که کبکان اندر ضیافت نوروز بریده اند سر زاغ بر سر کهسار که بسته اند همه پر زاغ بر تیریز که کرده اند همه خون زاغ بر منقار. معزی .