تیزبین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزبین . (نف مرکب ) تیزچشم ... معروف . (آنندراج ). کسی که دور را خوب می بیند. (ناظم الاطباء). دقیق . بادقت . کنجکاو. (فرهنگ فارسی معین ) : زودرو عزم او فراز و نشیب تیزبین حزم او سپید و سیاه . ابوالفرج رونی . گل بی خار اندر گلشن دهر به چشم تیزبین کی می توان دید. مسعودسعد. و تیزبینان زمره ٔ انسانی گفته اند که کل شی ٔ یرجع الی اصله . (چهارمقاله ٔ نظامی ). دیده ست بکرات بیشمار در معرکه ها چرخ تیزبین با بیلک او مرگ هم عنان با رایت او فتح همنشین . انوری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). این، دستور تیزبین منست در حفاظ گله امین منست . نظامی . صیدگری بود عجب تیزبین بادیه پیمای و مراحل گزین . نظامی . قوی پشت و گران نعل و سبک خیز به دیدن تیزبین و در شدن تیز. نظامی . می کرد سها ز همنشینان نقادی چشم تیزبینان . نظامی . گویاترین کسی را کو تیزبین تر آمد خط تو چشم بسته خال تو لال کرده . عطار. تیزبین باد آفتاب پرست تا ببیند که ماهتابی هست . ظهوری (از آنندراج ). دست عرفی نقاب راز گشود خرد تیزبین ما بگریخت . ظهوری (ایضاً). ♦ رای تیزبین ؛ نظر صائب .اندیشه ٔ دقیق و باریک بین : از آن عادت شریف، از آن دست گنج بخش از آن رای تیزبین، وزآن گرز گاوسار. فرخی . رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.