تیزدندان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزدندان . [ دَ ] (ص مرکب ) که دندانی تیز و درنده دارد. که دندانی تند و نوک تیز دارد. درنده . برنده . برا : ابا وی بر آن گاه آرام و ناز نشستی یکی تیزدندان گراز. فردوسی . ز دَد، تیزدندانتر از شیر نیست که اندر دلش بیم شمشیر نیست . فردوسی . که گر پروری بچه ٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر. فردوسی . کنون تیزدندان تر آمد به جنگ که دندان نماندستش از بس درنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). مرا بیم شمشیر چندان بود که شمشیر من تیزدندان بود. نظامی . ترحم بر پلنگ تیزدندان ستمکاری بود بر گوسفندان . سعدی (گلستان ). ◄ کنایه از حریص و طامع. (آنندراج ). آزمند و حریص و طمعکار.(ناظم الاطباء) : بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد چیره گرگ تیزدندان . سعدی (از آنندراج ). رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.