تیزهش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزهش . [ هَُ ] (ص مرکب ) زیرک و عاقل و هوشمند و ذهین و خداوند فراست . تیزهوش . (ناظم الاطباء). هوشیار و هوشمند : تیزهش تا نیازماید بخت به چنین جایگاه نگراید. دقیقی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). چنین گفت شنگل به یاران خویش بدان تیزهش رازداران خویش . فردوسی . کنون سربسر تیزهش بخردان بخوانید با موبدان و ردان . فردوسی . برفتند با رستم این هفت مرد بنه اشگش تیزهش راسپرد. فردوسی . از نام به نامدار ره یابد چون عاقل تیزهش بود جویا. ناصرخسرو. هر کسی در بهانه تیزهش است کس نگوید که دوغ من ترش است . نظامی . در وی آهسته رو که تیزهش است دیرگیر است لیک زودکش است . نظامی . گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غوره ست او بر هر تیزهش . مولوی . رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن و رجوع به تیزهوش شود.