تیزگام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزگام . (ص مرکب ) تیزقدم و تیزتک . (آنندراج ). تندرو و اسب راهوار. (ناظم الاطباء). سریع : هم آهو فغند است و هم تیزتگ هم آهسته خوی است و هم تیزگام . فرالاوی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). شهنشاه برداشت زین و لگام به نزدیک آن اسب شد تیزگام . فردوسی . رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راه جوی و سیل بر و کوه کن . منوچهری . پس صید خسته شده تیزگام چه تازی همی خیره در دست دام . اسدی . هزار اسب که پیکر تیزگام به برگستوان و به زرین ستام . اسدی . شکیب آوری ره بر و تیزگام ستوری کشی کمخور و پرخرام . اسدی . تقدیر به عزم تیزگامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند. ازرقی . مبادا که خورشید نصرت برآید جز از سایه ٔ زرده ٔ تیزگامت . انوری . اگر شبدیز با ماه تمام است به همراهیش گلگون تیزگام است . نظامی . تکاور سمندان ختلی خرام همه تازه پیکر همه تیزگام . نظامی . به رفتن مرکبم بس تیزگام است ندانم جای آرامم کدام است . نظامی . رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.