تیغ کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیغ کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) شمشیر کشیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : هوس قصد ناموس دارد دریغ مگر برکشد شحنه ٔ عشق تیغ. ظهوری (از آنندراج ). بر روی آفتاب چرا تیغ می کشد ابروی ماه عید اگر مایل تو نیست . صائب (از آنندراج ). چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش بروی دل که نفس تیز می کند کارش . بیدل (از آنندراج ). تبسمی که به خون بهار تیغ کشید که خنده بر لب گل نیم بسمل افتاده ست . بیدل (ایضاً). ◄ سر برزدن : و امروز خارهای مغیلان کشیده تیغ گوئی که خود نبود در این بوستان گلی . سعدی . ♦ تیغ کشیدن بینی ؛ باریک شدن آن چنانکه در شخص هراسیده یا بیمارسخت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کنایه از خشک شدن گوشت بینی مریض، و این علامت بد است . (غیاث اللغات ). راست و سرتیز شدن بینی و این حالت مشرف شدن بر مرگ باشد... (آنندراج ) : هرجا که سخن ز کندی طبع گذشت ذوق سخن تو در دل جمع گذشت بینی تو تیغ می کشد پیوسته عمر تو تمام در دم نزع گذشت . شفائی (ازآنندراج ).